روزی كودكی در خيابان، مرد فقيری را ديد كه از ظاهرش پيدا بود مدت هاست غذای آن چنانی نخورده است. پسرك از مادرش خواست تا به آن مرد فقير كمك كند. مادر كه عجله داشت دست كودك را كشيد و با سرعت به طرف اتوبوس كه در حال حركت بود دويد.
ناگهان به ياد آورد كه بليت ندارد، از مسافرانی كه در حال سوار شدن بودند، بليت خواست، اما آنها نيز عجله داشتند. مادر حركت اتوبوس و همين طور رفتن فقير گوشه خيابان را ديد.
نظرات شما عزیزان:
:: چند نفر تا حالا خوندن : 163
|
امتیاز نوشته : 32
|
امتیازدهندگان : 7
|
کل امتیاز : 7