عضو نمیشی؟



:: رمز عبور یادت نیست!؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم. خدا گفت:پس میخواهی با من گفتگو کنی؟ گفتم:اگر وقت دارید؟ گفت: وقت من ابدیست چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی بپرسی؟ گفتم: چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند؟

خدا پاسخ داد:


خدا پاسخ داد:

اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعدحسرت دوران کودکی را میخورند.

اینکه سلامتیشان را صرف بدست آوردن پول میکنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند. 

اینکه با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند. زمان حال را فراموش میکنند. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند نه در حال.

این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهندمرد و آنچنان می میرند که که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم: به عنوان خالق انسان ها میخواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟ خداوند دوباره بالبخند پاسخ داد:

یاد بگیرند که دیگران را نمیتوان مجبور به دوست داشتن خود کرد,امامیتوان محبوب دیگران شد.

یادبگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بسشتری داشته باشد,بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

یادبگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سالها وقت لازم خواهدبود تا آن زخم التیام یابد.

با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنهارا عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.

یادبگیرند که دو نفر میتوانند به یک موضوع واحد بنگرنند و آن را متفاوت ببینند.

یادبگیرند که همیشه کافی نیست که آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

و یاد بگیرند که من اینجا هستم همیشه.



:: چند نفر تا حالا خوندن : 18
|
امتیاز نوشته : 0
|
امتیازدهندگان : 0
|
کل امتیاز : 0
نگارنده : setare
تاریخ : دوشنبه 16 آبان 1390
مطالب مرتبط با این پست